وصیت نامه ی انیشتین
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آن جا زیر ملحفه ای سفید و پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است،قرار می گیرد و آدم های که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگی ام به پایان رسیده است.در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با دستگاه ها زندگی ام را به من برگردانید و این را بستر مرگ من بدانید.بگذارید آن را بستر زندگی بنامم.بگذارید جسمم به دیگران کمک کند به حیات خود ادامه دهند.
1.چشم هایم را انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب،چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
2.قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهای پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
3.خونم را به جوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید که زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.
4.کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگی اش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون آن او را تصفیه کند.
5.استخوان هایم را،عضلاتم،تک تک سلول هایم را بردارید راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
6.هر گوشه از مغز من را بکاوید،سلول هایم را اگر لازم شد بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آن پسرک لال بتواند با صدای دورگه فریادبزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.
7.آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید،تا گل ها بشکفند.
8.اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم،ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند،گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید،عمل خیری انجام دهید،یا به کسی که نیازمند شماست،کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید،همیشه زنده خواهم ماند...