خوش دارم
از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا انیسی نداشته باشم
خوش دارم
هیچ کس مرا نشناسد، هیچ کس از غم ها و دردهایم آگاهی
نداشته باشد ،
هیچ کس راز و نیاز های شبانه ام را نفهمد هیچ کس
اشکهای سوزانم را در نیمه های شب نبیند
و جز خدا کسی نداشته باشم
خوش دارم
آزاد از قید و بندها در غروب آفتاب ، بر بلندی کوهی نشینم
و فروریختن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم
و همه حیات خود را به این هو بسپارم،قلب سوزانم را بگشاید
و این زیبایی سحرانگیز با
پنجه های هنرمندش با تار و پود وجودم بازی کند،
آتشفشان درونم را آزاد کند
خوش دارم
اشک را که عصاره ی حیات من است ، آزادانه سرازیر کنم
و غم را به عرفان و درد را به فداکاری مبدل کند
و آنگاه حیات بگیرم و
من دیوانه وار تسلیم این زیبایی شوم
و روحم به سوی ابدیتی که از نورهای
زیبایی می گذرد پرواز کند
و در عالم آرامش از کهکشانها بگذرم و برای
لقاء پرورگار به معراج روم.
فراز هایی از دست نوشته های شهید چمران