یادت هست؟ آنروز که همه جمع بودیم دور هم.آدم و حوا بودند و همه ی اهل و عیالشان تا به آخر
چه سخنهای شیرینی داشتیم با خدایمان.او میگفت: « بنده های من، آیا من خدایتان هستم؟»
گفتیم معلوم است که شمایی خدای رحیممان.
تقریبا همه بلی گفتیم در جواب خدا. و چه خوش بودیم ازین همدلی.
یادش بخیر وقتی که خداوند پرسید:« قبول دارید که محمد است پیامبرتان؟»
گفتیم چه کسی بهتر از ایشان برای نبوتت مهربانا.
عده ی کثیری بودیم که قالوا بلی شامل حالمان میشد.خرسندی موج میزد در چشمهایمان.
به سوال بعد که رسید، غربت در عالم متولد شد.... انگشت شمار شدیم.
یادتان که می آید؟ مولا از همان ابتدای خلقت غریب بودند...
خداوند پرسید از ما: «آیا ولایت امیر المومنین را میپذیرید؟»
سرها بالا نمی آمد و همه در فکر انکار بودند.الا نفرُ قلیل و هم اقلُّ قلیل و هم أصحاب الیمین...
و عهد چهارم که مهربان خدایمان، از ولایت ائمه سوال پرسید و دستچین کرد،
بنده های عزیزش را.کمی فکر کن. یادت می آید که فقط ما نبودیم؟ کل خلقت بودند.
از گیاه و حیوان گرفته، تا دانه و سنگ...گفتم سنگ. ..چه خاطرات زیبایی تداعی میشود برایم.
یاد روایتی افتادم از سرورمان حضرت صادق(ع):
عده ای پرسیدند از ایشان که آقا جان عقیق چه فوایدی دارد که اینهمه توصیه میکنیدش به ما؟
حضرتمان فرمودند: شما را از بلا دور میدارد و رزق و برکت می آورد برایتان...
گفتند: آخر چرا؟ فرقش با سنگهای دیگر چیست مولا جان؟
فرمودند: لانه اول حجر شهد بالله بربوبیته و برسوله بنبوته و بامیرالمومنین
بولایه و بالائمه باالامامه...
عقیق اولین سنگی بود که این چهار عهد را قبول کرد!
عقیق هم عاشق میشود...